در سال1312شمسی در شهرجنب طراز شیراز به دنیا آمد.پدر ایشان مرحوم علی محمد خان شیرازی مشوق اصلی برای یادگیری خط مرحوم کاوه بوده و در سالهای اولیه جوانی ایشان را به نزد استاد میرزا محمد طاهر کاتب همایون همدانی و میرزا علی مخصوص کاتب الخاقان برای یادگیری خوشنویسی می فرستد .
چندی بعد به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرده و در سرچشمه کوچه میرزا محمود وزیر ساکن می شوند
مدتی بعد با مرحوم استاد محمد حسین سیفی قزوینی(ره) {عماد الکناب}آشنا می شوند و این مقدمه ای می شود بر 20سال شاگردی و تلمذ در محضر استاد بزرگ آن زمان و کسب بهره های معنوی از ایشان
روایت آشنایی مرحوم کاوه و مرحوم عماد الکتاب هم شنیدنی است:
مرحوم کاوه روزی برای خرید مرکب به مغازه ای در اطراف شمس العماره می روند و از فروشنده {مشهدی محمد مرکب ساز}می پرسند که آیا مرکب خوب ساخته یا نه .در جواب گفته می شود که ساخته ام و مزدم را هم گرفته ام وصفحه ای را نشان میدهد که در آن استاد عمادالکتاب به تائید مرکب مطلبی را نوشته بودند که با دیدن این صفحه مرحوم کاوه شیفته خط ایشان می شود و پس از آن به خدمت استاد عماد الکتاب میرسد.
ایشان ابتدا به سمت منشی مخصوص وزارت دارایی به کار مشغول می شوند و بعد از مدتی به دعوت یحیی قره گزلو(اعتماد الدوله)وزیر فرهنگ از وزارت دارایی به وزارت فرهنگ منتقل می شوند.
استاد در مدت خدمت خود با جدیت تمام به کار آموزش این هنر شریف در دبیرستانهای زیرمشغول بوده :
دارالفنون - ثروت - سیروس - کالج البرز - شرف - علمیه - هنرستان صنعتی - موسسه فرهنگی ایران و آلمان - مروی - نظامی(حسن آباد) - هنرستان کمال الملک.
تالیفات و تحریرات استاد کاوه:
رسم الخط نوآموز کاوه - گلچین صائب تبریزی - تاریخ درسی و فارسی تالیف رشید یاسمی1319 - جغرافیای درسی دبستان - حساب و هندسه پروفسور فاطمی - الفبای باغچه بان - فارسی درسی دوره ابتدایی - دوبیتی های بابا طاهر .
میرزا علی اکبر کاوه از استادان بنام عصر حاضر بوده و شاگرد مورد تائید و اعتماد استاد عماد الکتاب بودند چنانکه ایشان در ذیل یکی از نوشته های استاد کاوه با خط خود چنین نگاشته اند:
((آقای میرزا علی اکبر خطش خیلی خوب شده است-شایسته هزاران تمجید و نحسین است.افسوس که قدرش مجهول و یک چنین صنعت بدیع را که زینت بخش موزه های دنیا است می خواهند از دست بدهند.سوم اردیبهشت 1314عماد الکتاب السیفی))الیته شایان ذکر است قسمت دوم نوشته استاد مربوط به عده ای می شود که نابخردانه سعی در تغییر خط فارسی وملی در آنزمان داشتند.
همینطور((هزار آفرین بر آقا میرزا علی اکبر خان کاوه حفظه الله تعالی 1308 -عماد السیفی))که این را هم در ذیل قطعه ای نوشته اند.همچنین مرحوم ملک الشعراء بهار ایشان را میر عماد زمانه خود نامیده اند.
با برسی خطوط مرحوم استاد عماد الکتاب و مرحوم کاوه متوجه می شویم که این شاگرد توانا و خوش ذوق با جدیت تمام خط خود را به استادش نزدیک کرده است ودر این راه استمرار و علاقه زیادی از خود نشان داده ضمن اینکه نگاهی عمیق و دقیق هم به خط معیارازاستادان قدیم و در راس آنها استاد میر عماد(ره)داشته است.
به طور خلاصه باید گفت کاوه حلقه اتصالی است که به وسیله او شیوه استاد عماد الکتاب به خوشنویسی معاصر پیوند خورده است و به حق باید او را اشاعه دهنده این شیوه برشمرد.استاد کاوه که به گفته خودش درب خانه استادش به روی او هیچگاه بسته نبود -در مدت حیاتش هم شاگردان زیادی تربیت کرد که هر کدام به نوبه خود استادی بزرگ شدند

دوستان عزیز و هنرمندم مهرا، ر-مسیحا، آرش ممنونم- لطف دارید- دوستان عزیزم فرزندان مهربانم من استادم را خیلی دوست دارم- خداوند بزرگ را شاکرم- که من را برای شاگردی، بسوی انسانی والا- بزرگوار- صادق و هنرمندی تام و تمام رهنمون فرمود. در طی سی و چند سالی که در خدمت معظم اله هستم هرچه آموختم- و هرچه دیدم صاف بود و روشن و زلال والله که در طول این مدت نعوذبالله از زبان ایشان دروغی نشنیدم- سعی میکردم و میکنم مانند ایشان راست بگویم اگرچه سخت بود- و سخت است اما لااقل سعی خود را میکنم. استاد من از تمامی ظواهر دنیا مستغنی است- هیچ چیز برای ایشان ارزش ندارد- پول- ماشین-قدرت و... هیچ چیز. وقتی خدمتشان میرسم- و 2-3- ساعتی که در محضرشان هستم شاید بیشتر از 5 دقیقه حرف و صحبتی بین حقیر و ایشان رد و بدل نشود- (حقیر در مورد خود و ایشان هیچگاه از کلمهی (ما) استفاده نکردم)- من در محضرایشان نیازی به گفتگو نمیبینم- چه بگویم من و ایشان به تابلو و اثری زیبا از ایشان خیره شدهایم بعد از نیم ساعت ایشان می فرمایند به نظر شما درخت این تابلو چیست و من بلافاصله میگویم توت- استاد با خوشحالی سر را به علامت تصدیق به همراه لبخندی زیبا از رضایت تکان میدهند- و باز سکوتی دیگر... شاید 1 ساعت، این بار من به زمینهی یک پرتره از همسر مکرمهی استاد اشاره میکنم که استاد رنگ آنرا از خاکستری به سبز تیره تغییر دادهاند- میگویم استاد انگار با تغییر زمینه (بک گراند) تابلو، دست بانو و دستگیرهی مبل از تابلو بیرون آمده است (پرسپکتیو)- استاد مجدداً با لبخندی گفتهی حقیر را تأیید فرموده میفرمایند اتفاقاً به همین داشتم فکر میکردم- آه- من چقدر خوشبختم سکوتی که بین حقیر و استاد حکمفرماست زیباترین دیالوگ عالم است که یک لحظه آنرا با دنیا عوض نمیکنم- گهگاه استاد میفرمایند چای یا قهوه حقیر عرض میکنم قهوه میفرمایند تلخ- عرض میکنم بله- و همسر استاد (مادر روحانی حقیر) بلافاصله پذیرائی می کنند گاهی که خانم تشریف ندارند استاد من، زحمت کشیده برای حقیر قهوه و میوه میآورند و دائم اشاره میکنند که میل کنید- آیا به حال من غبطه نمیخورید؟ آیا من خوشبخت نیستم؟ آرامشی که در حضور استاد دریافت میکنم مرا به اندازه یک ماه آرام میکند- استاد من، بسیار سخاوتمند است- گاهی چیزهائی میخواهم که بیرون نمیتوان تهیه کرد و یا نایاب است به استاد میگویم استاد جعبه رنگ دارید؟ میفرمایند بله- دیگر چیزی نمیگویم بعد از لحظهای استاد به اتاق خود رفته دو جعبه رنگ فرنگی آوردند یکی بزرگتر یکی کمی کوچکتر- هر دو را گذاشتند جلوی بنده چقدر خوشحال شدم- با خود گفتم کدام را انتخاب کنم؟ بزرگه یا کوچیکه؟ بزرگه خوبه اما دستگیره و قفل نداره- استاد این بار نیز ذهن من را خواندند فرمودند دستگیره و قفل بزرگه داخل جعبه هست! عرض کردم پس من بزرگه را بر میدارم، فرمودند نه هر دو را برای شما آوردم سپس هر دو را به طرف من هل دادند- شادی و شعفی زایدالوصف همهی وجودم را در بر گرفت. زمانی دیگر به استاد میگویم استاد چقدر کتاب (رامبراند- نقاش بزرگ و بینظیر قرن 17 اروپا) نایاب است یا اگر هست چاپ خوبی ندارد، استاد تصدیق میفرمایند بعد از چندی به اتاق خود رفته و با یک کتاب با قطع رحلی از (رامبراند) برمیگردند- و میفرمایند این کتاب را از خارج تهیه کردهام من هنوز متوجه نشدهام- کتاب را گرفته و با علاقه ورق زدم- چه چاپی- چه رنگی- چه کاغذی- غرق لذت بودم بالاخره کتاب را به سمت استاد گرفته و تشکر کردم که استاد فرمودند نه مال شماست- خواستم بگویم که استاد خدا را شاهد میگیرم که من قصد نداشتم کتابی به من هدیه کنید یا به والله استاد- من بدون غرض گفتم که کتاب (رامبراند) نایاب است- اما چیزی نگفتم زیرا میدانم استاد من هیچوقت تعارف ندارند- کتاب را گرفتم و به قلبم چسباندم- آه استاد هرچه زمان میگذرد احساس علاقهام به شما فزونی میگیرد- هنوز سرفرازم از اینکه احتیاجات شما را در مورد بوم- کلاف- چارچوب- رنگ و وسائل نقاشی به گوش جان انجام میدهم اما هرگز نتوانستم حتی یک بار از شما اجازه گرفته وجه آنرا پرداخته و هدیه نمایم- نمی پذیرید و مصرانه تا قران آخر آنرا حساب می فرمایید- نمیدانم این خاطرات را نمیشود- به یکبارعرض کرد- خراب میشود- لوث میشود- حق مطلب بیان نمیشود- هزار ناگفتهی دیگر باقی میماند. شیوهی ایشان در خوشنویسی امروز- کاملاً مستقل، سخت و مخصوص خودشان است- اگرچه می توان مکتب آنرا مشخص نمود- در کتابت یگانهاند و تالی و ثانی ندارند- محال است که بتوان در مورد نشست کلمه و یا حرفی در کرسی و چیدمان آن در ترکیب نقصی پیدا کرد- یادم میآید که حافظ معروف و بینظیرشان را (از زمان حافظ تا کنون) در کنار درب ورودی دفتر در انجمن بروی پا- با آن همه آمد و رفت تحریر نمودند- آنچنان راحت که گوئی در عالمی دیگر سیر میکنند و دستی که فرمان از بالا میگیرد! ناصرخسرو را ورق بزنید تا بدانید چه میگویم و کتابت چیست البته میدانید. با اینهمه کتابت که همه- همه- در قلهی خوشنویسی به ثمر رسید- یکبار شنیده نشد که ایشان هنرجویان دورههای بالا را به 30 کتاب خوشنویسی خودشان دلالت و راهنمائی کنند- و همیشه کپی آثار عمادالکتاب رحمة اله علیه را در اختیار هنرجویان قرار داده میفرمودند که از روی آن مشق کنند- تغییراتی در فرم بعضی از حروف- کلمات- اتصالات- کرسی بندی (وسط- رأس الکرسی- تحتانی) به وجود آوردهاند که بالاتر و زیباتر از آن وجود ندارد- در کلاس غیر از سرمشق (سطر) گاهی با سرعتی باورنکردنی چلیپا و یا کتابتی تحریر نموده به هنرجو عنایت فرموده اضافه مینمودند فقط جهت تمرین و نشست حروف و کرسی بنده نوشتم قاب نکنید- قلم چلیپا اسیر دست سحار ایشان بوده و در هر سفری در شهرستانها گاهی تا دمدمای صبح نزدیک به 50 چلیپا تحریر می نمودند! و هنرجویان با شوق و شعف آنها را بین خود تقسیم میکردند که تمامی درجه یک و نمایشگاهی بود- در اقلام درشت نیز آنچنان کلمات اجرا میشوند که گوئی نمیتوان آنرا با واژه و کلمه تفسیر و توجیه نمود- زیبائی و نمک قلم کتیبهشان قابل بیان نیست در منزل استادی بر روی رول کاغذ دیواری- با قلمی حدود 6 سانتیمتر کتیبهای به خط نستعلیق در طول 5-6 متر از ایشان دیدم که هوش را از سر بدر میکرد والله صادقانه عرض میکنم- خط تا اینجا بماند- اما نقاشی- حقیر گاهی در نشستهای دوستانه و گفتگو بین هنرمندان و استادان و یا در سایتها میبینم و میشنوم که وقتی به نقاشی استاد میرسند میگویند بله استاد خروش در پرتره استاد است!- این بدترین و ناقصترین تعریفی است که میتوان به آن اشاره کرد- قضیه بسیار فراتر- بسیار فراتر از این است- سبک نقاشی این بزرگوار و نقاش قرن، تلفیقی بین رئال (واقعیت گرائی) و امپرسیون (سبکی که از دل رئال بیرون آمد و تغییراتی در نحوه قلم گذاری و رنگبندی و نور موجود در زمانی کوتاه در آن ایجاد شد) است- شیوه قلم گذاری ایشان خاص خودشان است- ایشان موفقترین شاگرد علی محمد حیدریان از شاگردان قدر کمالالملک میباشند- اما حضور استاد در اروپا و امریکا از ایشان نقاشی ساخت که باید جایگاهی در کنار نامداران بزرگ قرن 17 اروپا برایشان قائل شد-موزه ی شهدا این افتخاررا داشت ودارد که پرتره هائی ازبزرگان ونامداران ایران از ایشان را در خود جای دهد. (اتوپرتره) (نقاشی پرتره از خود در آینه) اتوپرترهائی که ایشان از خود ساختهاند بینظیر است- حقیر این افتخار را داشت که دو بار مدل ایشان باشم در عرض 2 و یا 3 دقیقه طراحی زنده- صورت حقیر را با ذغال روی بوم کنفی انجام دادند و همسر مکرمشان آهی از بهت و تعجب کشیده و گفتند چه کار کردی! و بعد شروع به رنگگذاری نمودند گاهی برای اینکه چهره حقیر را بهتر ببینند به بنده نزدیک شده و از جلو و فاصلهای بسیار کم به صورت و چشمان بنده خیره میشدند و در آن لحظه در چشمان نافذ و پرقدرتشان آنچنان اثری از قدرت و صلابت موج زد که حقیر توان دیدن آنرا نداشته و چشم را از نگاهشان میدزدیدم-... این آثار را در سایت به نمایش خواهم گذاشت- از زمان کمالالملک تا دورهی حاضر نقاشی به قدری و قدرت ایشان ظهور نکرده است- این نکتهای است که بزرگان نقاشی این دوره نیز بارها به آن اشاره داشتهاند- آنچنان تمیز و نظیف کار میکنندکه حاضرم ساعتها بدون حرکت در کنارشان بایستم و در سکوت کامل کارشان را نظاره کنم- دست توانای ایشان در طراحی زنده از چهره و مناظر و طبیعت بیجان بابی بزرگ میطلبد و بیانی رسا نه مانند حقیر، الکن- تمامی این اوصاف که در مورد نقاشی صورت (پرتره) عرض نمودم در نقاشی از طبیت بیجان (still life) و منظره (landscape)- نیز میتوان مشاهده کرد- که گاهی هوش از سر و جان از تن بدر میکند- به تمامی اینها باید شناخت احجار کریمه (سنگ شناسی) و یا گوهرشناسی را اضافه نمود و نام برد اینجا نیز در کل ایران ایشان تالی و ثانی ندارند- این بحث بسیار عمیق است و گفتههای بسیار میطلبد که شاید نتوان در این فرصت حق مطلب را ادا نمود- اصالت- خواص و سختی سنگها و انواع آنها که بعضی آنچنان بهم نزدیک و غیرقابل تشخیصند خود به خوبی به حساسیت این بحث اشاره دارد و انشااله در گفتگوئی دیگر عرض خواهم نمود- همین قدر در چند نوبت از استاد برای نشست در محفل سنگ و گوهرشناسان در مشهد دعوت به عمل آمده است که به عنوان استاد گوهرشناس و شناخت وشناسائی قطعاتی از سنگها حضور پیدا کنند که این نیز حکایت از تبحر و استادی بلامنازع ایشان دارد. دیگر- روش ساخت انواع مرکب و گرفتن انواع دوده از مواد مختلف که این نیز جای بحثی مفصل و جدا دارد- و ابزارشناسی- طراحی صنعتی ابزار خوشنویسی از جمله قلمتراش- از تیغه و قبضه و باربند که تمامی در ید قدرت این استاد عظیمالشأن هستند- عبادت، خلوص، نیت پاک، صداقت، آشنائی کامل به زبان و ادبیات انگلیسی و فرانسه و استفاده از کتب رفرنس لاتین و ... بماند که اینها همه که عرض شد یک بود از هزاران- از خداوند متعال سلامتی و شادکامی این گوهر بیبدیل و این پهلوان بیقرار عرصهی خط و هنر را با تمامی وجود خواستارم که دست و سایهشان همواره بر سر حقیر و انجمن و خوشنویسان مستدام و پایدار باشد. انشااله
با تشکر از استاد گرانقدرمان استاد حسین زاده
خداوند سایه این اساتید بزرگوار را بر سر اهل هنر حفظ بفرماید
تاج اصفهانی در سال ۱۲۸۲در اصفهان متولد شد. پدرش شیخ اسماعیل معروف به تاجالواعظین بود که تا حدی با دستگاههایموسیقی ایران آشنایی داشت. تاج در ده سالگی نزد پدر و استادانی چون سید عبدالرحیم اصفهانی، نایب اسدالله، میرزا حسین ساعت ساز (خضوعی)، میرزا حسین عندلیب، حبیب شاطرحاجی به دانش اندوزی پرداخت.[۱]وی به اشعار سعدی علاقه زیادی داشت و گزیدههایی از اشعار سعدی و دیگر شاعران را حفظ بود و در هنگام اجرای آواز به مناسبت زمان و محیط از آن اشعار استفاده میکرد.
او از همان سال ۱۳۱۹ همکاری با رادیو را آغاز کرد و از ۱۳۲۸ به همکاری با رادیو اصفهان پرداخت.[۱] تاج ضمن خوانندگی، سرپرست نوازنندگان رادیو اصفهان گردید. وی در رادیو اصفهان به اجرای برنامههایی با تار اکبرخان نوروزی و برنامه آموزش گوشههای دستگاههای موسیقی ایرانی پرداخت.[نیازمند منبع] او چندی بنا به ارشاد قطب السادات، نزد شیخ خزعل راه یافت و پس از فروپاشی دستگاه شیخ، به رشت، تهران و اصفهان سفر نمود و در اصفهان ساکن گردید.[۱] از ماندگارترین آثارش می توان به آتش دل اشاره کرد. از جمله شاگردان او محمدرضا شجریان، علیاصغر شاهزیدی، سید رضا طباطبایی کربکندی، علیرضا افتخاری، مرتضی شریف[۱]، ناصر یزدخواستی, رضا قرنیان اصفهانی و [[حمیدرضا نوربخش] و معین را میتوان نام برد.[نیازمند منبع] تاج اصفهانی در ۱۳ آذر ماه ۱۳۶۰ بدرود حیات گفت. آرامگاه او در تخت فولاد قرار دارد.[۱] شاگردان تاج اصفهانی
وفات
ما در اینجا شرایطی را فراهم آورده ایم که همه دوستان و هنرمندان از کتابهای انجمن خوشنویسان بهره مند شوند و عدالت برای همه برقرار باشد حتی در دورترین نقاط ایران و جهان
لیست کتابها را در ادامه مطلب بخوانید
ارسال کتاب بعد از هماهنگی در تهران با پیک و در شهرستانها از طریق پست یا پایانه ها صورت می گیرد
برای هماهنگی و سفارش کتاب با شماره همراه 09122794139 تماس حاصل فرمایید

ادامه مطلب

شنیده شده است که کسانی در پاسخ می گویند این تصویری است که بحیرای راهب در سفری که حضرت به همراه عمویش ابوطالب به شام داشت، آن را کشیده است. اما در واقع درستی این پاسخ در معرض تردید قرار دارد.
به گزارش سایت تاریخ ایران و اسلام؛ مقاله زیر کوششی است برای بازشناسی منبع اصلی این تصویر.
نویسنده استدلالهای خاص خود را دارد و تلاش کرده تا نشان دهد اصل این تصویر از کجا آمده است. شاید باب بحث در این باره همچنان باز باشد.
عجالتاً این مقاله را ترجمه و در اختیار خوانندگان عزیز قرار می دهیم. عنوان اصلی مقاله چنین است:
The Story of Picture
Shiite Depictions of Muhammad
Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont
در مجله
ISIM Review 7
Spring 2006
pp. 18-19
شیعیان ایران سابقه دیرینه ای در به تصویر کشیدن اعضای خاندان حضرت محمد(ص) و خود ایشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهای پرفروشی منقش به تصویر حضرت محمد(ص) در ایران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جوانی خوش چهره تصویر گردیده است.
این پوسترها امروزه با استفاده از فناوریهای روز و ابزارها و تکنیکهای مختلف تولید می گردند. با وجود این، ساختار تصاویر هنوز سنتی هستند، پس زمینه آنها رنگ ساده ای دارد و رنگها به سادگی در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. به علاوه، این تصاویر همواره خصوصیات و صفاتی دارند که تمایز آنها را از دیگر عکس ها آسان می سازد، به عنوان مثال شمشیر دو لبه حضرت علی(ع).
اما تصویری که در اینجا بدان خواهیم پرداخت، اساسا با تصاویر قبلی متفاوت است: این تصویر نوجوانی خوش قیافه با چشمانی لطیف و چهره ای دلنشین را نشان می دهد که تا حد زیادی یادآور نقاشیهای اواخر رنسانس است، به خصوص تصاویر نوجوانانی که توسط Caravagio کشیده شده، همچون پسری با سبد میوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالری Borghese) و یا پدر جان تمهید دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمی مخمل شکل گونه ها، همان دهان نیمه باز و همان نگاه نوازش گر. هرچند نسخ متفاوتی از این تصویر وجود دارد، اما همه آنها صورتی جوان را نشان می دهند که اغلب در زیر آنها نوشته شده محمد رسول الله و یا حتی اطلاعات دقیق تری درباره دوره ای از زندگی محمد(ص) که این عکس بدان متعلق است و حتی منبع عکس داده شده است.
یک اکتشاف جالب
در سال 2004، در حین بازدید از یک نمایشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفاً موفق به کشف ریشه این پوستر ایرانی شدیم و آن عکسی بود که Lehnert بین سالهای 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوایل دهه بیست به صورت کارت پستال چاپ و توزیع شده بود.

Radolf Franz Lehnret (1878 – 1948 که اهل جمهوری چک امروزی بود، در سال 1904 به همراه فردی به نام( Heinrich Landrock ( 1878 – 1966 آلمانی به تونس آمد، اولی به عنوان عکاس و دومی به عنوان ناشر و مدیر. از آنجایی که Lehnret در سال پیش از آن اقامتی کوتاه در تونس داشت، علاقه زیادی به مناظر طبیعی و ساکنان آنجا پیدا کرده بود. شرکت این دو (L&L) به صورت تخصصی به چاپ تصاویر از مناظر زیبا در تونس و مصر می پرداخت و هزاران عکس و کارت پستال از این مناطق چاپ نمود.
Lehnert که در موسسه هنرهای گرافیکی وین تحصیل کرده بود، روابطی با اعضای جنبش pictorialist که عکاسی را به عنوان اثر هنری می دانستند، داشت. عکسهای Lehnert نه تنها بیابان، تپه های شن روان، بازارها و مناطق محلی تونس را نشان می داد، بلکه شامل تصاویری از پسران و دختران نابالغ جوان بود که سنی بین کودکی و نوجوانی و چهره ای بین زن و مرد داشتند.
این تصاویر معمولا مطابق سلیقه مشتریان اروپایی تهیه شده بود که تصویری وسوسه انگیز و وهم آمیز از شرق داشتند. Lehnret بدون شک در تهیه عکسها از این مساله استفاده نموده، ولی نبوغ قابل توجهی نیز به خرج داده است. عکسهای او به صورت چاپ نقره ای، گراورسازی شده و چهار رنگ چاپ شده است. اکثر این کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است.
چاپ ها و متن های منطبق
هیچ شکی نیست که کارت پستال نشان داده شده در شکل بالا که براساس شماره گذاری L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهای ایرانی مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که این خود به تنهایی می تواند نشان دهد که چرا تصویرگران ایرانی آنرا به عنوان مدلی از حضرت محمد(ص) انتخاب نموده اند. بدون شک، همه نسخ موجود از این عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداری کرده اند با این تفاوت که نسخ اولیه به عکس اصلی شبیه ترند. بدین ترتیب، Lehnret ناخواسته در قلب یک اسطوره قرار گرفته است.
سوال درباره ارتباط بین توصیف مرسوم از چهره پیامبر و چهره جوان تونسی، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصویر نمایشگر چهره یک نوجوان خندان است، با دهانی نیمه باز، عمامه ای بر سر و گل یاسمنی بر گوش. همین چهره در کارت پستالهای دیگری و تحت عناوین دیگری از قبیل احمد، جوان عرب و غیره تصویر شده است.
کشف مسیری که باعث گردیده تصاویر چاپ شده در دهه بیست به دست ناشران تهران و قم در دهه نود برسد، برای ما ممکن نبوده است. اما این سوال وجود دارد که چه چیزی باعث شده که ناشران ایرانی شباهتی بین پیامبر اسلامی در سنین نوجوانی و تصویری یک جوان تونسی بیابند؟
قبل از جنگ جهانی اول، تصویر محمد در مجله National Geographic در ژانویه سال 1914 و تحت مقاله ای با عنوان اینجا و آنجا در شمال آفریقا چاپ شد که زیر آن نوشته شده بود عربی با یک گل. در دهه بیست، کارت پستالهای تونسی L&L بین سربازان فرانسوی در شمال آفریقا بسیار محبوب بود. در دهه های هشتاد و نود، کتب متعددی شامل عکس این نوجوان چاپ شد، ولی اغلب آنها عنوانی غیر از محمد به عکس داده اند.
در نسخ ایرانی فعلی، اصلاحاتی روی تصویر انجام شده و از فریبندگی چهره نوجوان چیزهایی نگه داشته شده است ولی از زیبایی جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکی با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکی اصلاح شده است. به طور کلی می توان گفت که هنرمندان ایرانی سعی کرده اند جنبه های زیبا پسندانه تصویر Lehnert را کاهش دهند و تصویر را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زیبایی مقدسی ببخشند.
عنوان یکی از پوسترهای چاپ شده در ایران این است: تصویر روحانی حضرت محمد، در سن 18 سالگی در همراهی عمویش در یک سفر تجاری از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که این تصویر توسط یک کشیش مسیحی کشیده شده و تصویر اصلی آن در موزه رم قرار دارد.
ریشه مسیحی؟
همانطور که پیش از این نیز گفته شد، برخی از نوشته ها برای این اثر ریشه ای مسیحی قائلند، و نه یک ریشه اسلامی که این مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پیامبر و یا تصویرگری چهره وی، مبری می سازد. به علاوه، این موید این مطلب است که مسیحیان حضرت محمد [ص] را در همان سنین کودکی به عنوان شخصیتی الهی پذیرفته اند.
این داستان از یک کشیش مسیحی کاتولیک یا ارتدکس به نام بحیرا صحبت می کند که بر اساس داستان، در قرن نهم یا دهم میلادی، در حین گشت و گذار حضرت در سوریه وی را براساس نشانه پیامبری بین شانه هایش بازشناخته است. پیامبر آینده باید می گفته است: "هنگامی که من به آسمان و ستاره ها می نگرم خود را بالاتر از ستاره ها می یابم". به همین دلیل است که در بعضی عکسها ستاره هایی در پس زمینه عکس دیده می شود.

هرچند که هیچ توصیفی درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجوانی وجود ندارد، ولی توصیفاتی از چهره وی در بزرگسالی گفته شده است. گفته شده که وی پوستی سفید داشته، چشمانی سیاه، گونه هایی صاف، ابروان پرپشت و کمان گونه. دندانهای مرتب و مویشان کمی موجدار بوده است. این خصوصیات در مورد نوجوان تصویر شده در پوسترهای ایرانی دیده می شود.
در حقیقت این تصویری از یک تصویر و نمایشی از یک نمایش است. به عبارت دیگر، تصویرگران ایرانی مدلی از حضرت محمد(ص) را انتخاب کرده اند که نمایانگر زیبایی، جوانی و توازن است.
اصغر بیچاره بیش از شصت سال است که عکاسى مى کند و در این شصت سال ضمن آنکه راوی تاریخی بلند از فرهنگ و هنر در کشورمان بوده است ، هرآنچه دیدنی بوده است را به ثبت رسانید.
اصغر بیچاره در ۱۳۰۶ در تهران به دنیا آمد وآنچنان که گویی هنرمند زاده شده بود از کودکی جذب فعالیت های هنری شد آنچنان که خود در باره آن روزها می گوید: « سال ۱۳۰۶ در خانه دایى ام در خیابان اسماعیل بزاز، روبروى سینما تمدن به دنیا آمدم. بعد از فوت پدرم که تنها توانست الفبا را به من بیاموزد، در سن ۶ – ۷ سالگى وارد بازار کار شدم؛ نخستین کارم در سینماى تمدن بود، کوزه هاى آب را مى گرفتم و از حوض سید اسماعیل که در زیر زمین بود براى سینما آب مى آوردم، در سن ۸ سالگى به لاله زار آمدم و در کنار خیابان بساط پهن مى کردم و مى فروختم و مدتى هم خیاطى مى کردم؛ تا این که تصمیم گرفتم شاگرد عکاسى شوم و بعد ازمدتى شاگردى، توانستم در پاساژ ایران بالاى سینماى ایران کارگاه عکاسى به نام «شهرزاد» باز کنم.
از سیزده سالگى به عنوان کارگر ساده در عکاسى مشغول کار شدم، چند سال بعد که کار یاد گرفتم مغازه اى در لاله زار باز کردم و در گوشه اى از آن، روى میز چرخ خیاطى مادرم سماورى ذغالى گذاشتم با وسایل چاى خورى، به زودى مغازه تبدیل شد به پاتوق هنرمندان و نویسندگان معروف آن روزگار. خیلى ها به آنجا مى آمدند، صادق هدایت، جلال آل احمد، احمد شاملو و . . .»
او همان طور که خود می گوید از ۱۱ سالگی به عنوان کارگر ساده در عکاسی به کار مشغول شد، پس از چند سال در لالهزار تهران مغازهای باز کرد که به زودی تبدیل به پاتوق هنرمندان و نویسندگان معروف آن زمان شد.
نام اصغر بیچاره نخستین بار وقتى در جهان هنر مطرح شد که او داوطلب شد تا عکس هاى فیلم دختر لر را براى کپى کردن به آلمان ببرد.
اصغر بیچاره سپس با تئاتر آشنا مى شود و ضمن عکاسى از نمایش ها، گاه در بعضى از آنها هم بازى مى کند چند سال بعد اصغر بیچاره در ایتالیا با گروه دوبله مرحوم مرتضى حنانه و زنده یاد حسین سرشار که آن زمان در ایتالیا دانشجوى موسیقى بودند و براى امرار معاش فیلم هاى خارجى را براى نمایش در داخل ایران دوبله مى کردند، آشنا مى شود و مدتى با آنها همکارى مى کند. او تعریف مى کند که درسال هاى دور با دوربین عکاسى روسى خان مدت ها کار کرده است.
اصغر بیچاره در عکاسی تئاتر از پیشگامام عکاسان ایرانی محسوب می شود ، کسی که با دوربین خود زیباترین عکسها وماندگارترین لحظات زندگی مردم ایران را ثبت کرده است.
او هم اکنون کاملترین و بزرگترین آرشیو عکس ایران را دارد او در موزه شخصیاش دوربینهایى از قدیمىترین عکاسان ایران مانند دوربین «ماشاءالله خان عکاسباشی» (نخستین عکاس ایران) را نگهدارى مىکند.
او در این باره پیشتر گفته است : «از دورانى که با شیشه عکس مى گرفتم تا حالا، همه شیشه ها و فیلم هایم را سالم نگه داشته ام. اگر بخواهم همه آنها را به نمایش بگذارم احتمالاً به اندازه میدان توپخانه جا لازم دارم.»
و این حرف ها دور از باور نیست چرا که با نگاهی به خانه او که بی شباهت به موزه نیست این را می توان تصدیق کرد.
گنجینه اصغر بیچاره فقط به عکس محدود نمى شود، بلکه او در خانه خود دوربین هایى از قدیمى ترین عکاسان ایران را نگهدارى مى کند.
اگر گذارتان به خانه اصغر بیچاره بخورد مى توانید دوربین ماشاالله خان عکاس باشى را در آنجا پیدا کنید. خودش مى گوید: «من در زمینه عکاسى همیشه به دنبال پدر و مادر هنرى خود بوده ام. به خاطر همین هم هست که الآن دوربین نخستین عکاس ایران، ماشاءالله خان عکاس باشى در خانه من است.»
بیچاره در نمایشگاههاى مختلف عکس و عکاسى در ایران و دیگر کشورهای جهان حضور داشته است.
او که هم اکنون نام آشنای هنرمندان ایرانی و استادی بزرگ برای جامعه عکاسی محسوب می شود آرزویی ندارد جز آنکه «براى جمع آورى، بازسازى، ترمیم و نگهدارى عکس هاى قدیمى و تاریخى احتیاج به بودجه اى داریم که محدود به چند میلیون نمى شود. همچنین افراد دلسوخته و علاقه مندى را هم مى طلبد که براى این کار وقت بگذارند. بعضى از این عکس ها از بین رفته و آسیب دیده است که باید بازسازى و بعد کپى شوند. درست مثل خانه هاى کلنگى که ترمیم و بازسازى مى شوند.
به نظر من عکس با آن خانه قدیمى هیچ تفاوتى ندارد، چراکه بطور عینى گوشه اى از تاریخ را به ما نشان مى دهد. اما متأسفانه در هر دوره اى روى کارهاى قبلى، گچ کشیده و کار دوباره از صفر شروع شده است.
متأسفانه کسانى که در زمینه عکاسى کار مى کنند، مورد حمایت قرار نمى گیرند. امروزه عکاسى رشته اى گران و پرخرج است و کسى که مى خواهد فعالیت خود را در این راه آغاز کند، اگر حمایت نشود به سختى مى تواند این رشته را دنبال کند. عکاس باید پشتوانه اى براى کارکردن داشته باشد. باید از آنها حمایت کرد و این حمایت نباید فقط شامل فیلم، دوربین و کاغذ چاپ باشد بلکه خود هنرمند نیز باید از نظر مالى تأمین شود تا بتواند با فراغ بال به کار خود ادامه دهد.»
چشمان هنرمندانی همچون او تنها زمانی لبخند خواهد زد که بار سنگینی را که آنان در سالیان دور به دوش کشیدند بیهوده به زمین نیافتد و پایمال نشود و راه آنان ادامه یابد .








