روانشناسی رنگها
    روانشناسی رنگها

رنگها بر نیازهای روحی-روانی، شرایط یادگیری، کنترل رفتارهای خشمگینانه، احساسات، درمان افسردگی و
اختلالات یادگیری و سطح انرژی اثر دارند.رنگها در کنترل نبض، تپش قلب، فشار خون، اشتها و حتی خواب مفید هستند و همچنین در درمان بیماریهایی مثل میگرن، سرطان، اعتیاد و امراض پوستی و حتی تومورهای مغزی اثر دارند.
رنگها در هر جا از دنیا و به تناسب فرهنگ و عرف هر جامعه معانی متفاوت و حتی متضاد دارند.برای مثال سفید در کشوری مثل ایران نشان شادی، پاکدامنی است و برای مراسم جشن و عروسی استفاده می شود، در حالیکه در کشوری دیگر نشان روحانیت است و در مراسم عزاداری کاربرد دارد.
شاید تا به حال از خودتان پرسیده باشید که چرا کشتی و یا هواپیمای سیاه نداریم؟و یا چرا هیچ جعبه شکلاتی سبز نیست؟شاید در این مطلب جوابهایتان را پیدا کنید.
متأسفانه به دلیل جذابیت روانشناسی رنگها، این شاخه از علم مورد سوء استفاده قرار گرفته است.در هر سایت، مجله، روزنامه و یا وبلاگی از این مطالب زیاد دیده می شود ولی درست یا غلط بودنشان مشخص نیست.
پروفسور لوشر از دانشمندانی است که حدود بیست سال و اندی در این مورد تحقیق کرده است.
حال بد نیست از نظر این محقق در مورد روانشناسی رنگها برای بعضی از رنگهای پر طرفدار نگاهی بیاندازیم.
پروفسور لوشر می گوید:psychiatry-of-colors.jpg

سیاه:
سیاه رنگی مطلق است که در فراسوی آن، زندگی تمام می شود.سیاه یعنی نه، که نشانه ای از ترک عشق و انصراف از فعالیتهای جمعی است.به معنی نیستی، ناامیدی به آینده و سکوتی ابدی است و حس سنگینی را به افراد القا می کند.تأثیر خوبی بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفی دارد.دوستداران رنگ سیاه معمولا" خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضی اند.اگر ناراضی نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار می کنند.اگر انکار نکنند هم ناراضی اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار می کنند اما احتمالا" خودشان هم خبر ندارند.
طرفداران سیاه زیاد هم ناامید نشوند چون از طرفی دیگر سیاه نمادی از آبرومندی و شرافت است(دیده اید ماشین های شیک و کلاس بالا معمولا" سیاه و براقند).
قهوه ای:
آدمهای قهوه ای را بدون قسم خوردن می توان باور کرد، یعنی حرفشان سند است.اما طرفداران این رنگ معمولا" آواره اند(جالب است بدانید که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهانی دوم، قهوه ای بوده است).قهوه ایها یا یک بیماری جسمی جدی دارند و یا مشکلی که به نظر آنها غیر قابل حل است، پس این افراد از نظر جسمی و روحی در خطرند.

خاکستری:
خاکستری را در کهنسالان و خانه سالمندان باید پیدا کرد.این افراد معمولا" غمگینند و محافظه کار و حتی اگر آهنگی گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگین است(مثلا" مثل اینکه ایرانیها داریوش گوش کنند)، مثل اینکه به آنها گفته اند خوشی بی خوشی.
قرمز:
قرمز پسندها پر از شوق زندگی، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سروصدا هستند.ظاهرا" نیرویشان تمام نشدنی است، خوب مشت می زنند و کتک خورهای خوبی هم هستند.در مجموع و خلاصه اینکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزایش نبض و فشار خون می شود.(هر چی باشه پرسپولیسه دیگه)
آبی:
آبیها خلاقند و همیشه فکرهای تازه می کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتنی هستند و احساساتشان را خوب کنترل می کنند.عاشق تنهایی، احساساتی و ملایم اند.نماد ابدیت و عمق و کمال گرایی است.از ویژگیهای افراد آبی دوست صلح، مهربانی و هماهنگی است.(طرفداران آبی به خودشون نگیرند، همیشه و همه جا استثنا هست).این رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون می شود.
سبز:
آدمهای سبز مذهبی اند.در انجمنهای خیریه یا بیمارستان یافت می شوند!!!مضطرب و انعطاف پذیرند.اگر دنبال شریک(البته شریک تجاری نه زندگی) می گردید سعی کنید سبز باشد(نه اینکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگی مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسیار علاقه به نصیحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجیبی دارند.
زرد:
آدمهای زرد بر خلاف نظر عموم بیمار و رنجور نیستند و منتظر خوشبختیهای بزرگند.آرام و قرار ندارند.توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهی حسود و معمولا" بلند پرواز.
بنفش:
بنفش دوستها صمیمی و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهی آنقدر صمیمی می شوند که قضاوت و تصمیم درست نمی توانند بگیرند.
نارنجی:
نارنجی پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهای دور و درازند.
ارغوانی:
ارغوانی ها پایشان روی زمین است و سر و فکرشان در ابرها پرواز می کند(البته فکر بد نکنید!!).عاشق دین و عرفان اند.اندیشمند و عاشق مناظره و اثبات حقایق، اما هنوز معلوم نیست که چرا یک دفعه از این رو به آن رو می شوند و بنابراین اصلا" به فکر پیش بینی آنها نباشید.
تغییر رنگ محبوب با گذشت زمان امری طبیعی است اما اگر ناگهانی باشد خطرناک و بحث برانگیز و عجیب است.

شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()
تگ ها: روانشناسی

امیر پازواری مشهور به امیر مازندرانی، شیخ العجم و امیرالشعرا، از شاعران تبری‌سرای مازندران بود.نام و زندگی وی در پرده ابهام مانده است. از سروده های منسوب به وی می توان گفت که از مردم شیعی روستای پازوار بارفروش( بابل ) بود و معشوقه ای بنام گوهر داشت .
شماری از منابع درباره زندگی، آغاز شاعری و عرفان امیر چندان به خطا رفته اند که به افسانه مانند است. برخی نام وی را شیخ محمد پازواری و برادرانش را کریم و رحیم دانسته اندو نوشته اند که در زمان حکومت محمد صفوی ( ؟ - ق ) در پازوار به دنیا آمد و پس از برانداختن فرمانروایان محلی و تصرف مازندران بدست شاه عباس صفوی به وی پیوست. امیر از آن پس با شاه بود و از شاه لقب شیخ العجم و امیرالشعرا گرفت. پس از مرگ شاه عباس ( 1038 ) وی به بوکلای پازوار بازگشت و در همانجا درگذشت و در کنار برادرانش به خاک سپرده شد.
شماری از منابع گمان می دادند که امیر از سادات مرعشی پازواری بود. دائرةالمعارف تشیع وی را از شاعران پایانی سده نهم و اوایل سده دهم هجری آورده است. همین منبع وی را معاصر امیر تیمور گورگانی ( 807) دانسته اند و آورده اند که تیمور از سر خشم وی را به هند تبعید کرد و پس از چندی بخشید و روستای پازوار را به او سپرد. همین کتاب به خطا امیر پازواری و امیر ساروی (مازندرانی) را به یک تن دانسته است.
و یادآور می شود که تاکنون در هیچیک از متون سده هشتم تا دوازدهم هجری از وی یاد نشده است.
نخستین بار الکساندر شود زکو/ خودزکو ، ایرانشناس لهستانی ( 1806 - 1881 م ) ، در 1842 م ، چند سروده منسوب به امیر را به چاپ رساند و از وی به نام شیخ العجم امیر پازواری یاد کرد.
پس از آن بر نهار دورن ( 1805- 1881) به دستیاری میرزا محمد شفیع بارفروشی دیوان منسوب به امیر را به نام کنزالاسرار مازندرانی در سن پترزبورگ به چاپ رساند.
نخستین بار در ایران رضاقلی هدایت ( 1218 - 1288 ) در فرهنگ انجمن آرای ناصری و تذکره ریاض العارفین ( نگارش 1260 ) از او یاد کرده است.

خصوصیات شعری امیر پازواری :
اشعار امیر بیشتر دو بیتی و با عبارت « امیر گته » آغاز می شود و اعظم بخش های آن به صورت سوال و جواب شعری ( مناظره) مطرح شده است. تعدادی از اشعار امیر به صورت چیستان مطرح شده که هردو صورت شعری امیر و تک بیتی های وی از حلاوت و عواطف خاصی برخوردار است. و اکثر شعرهای امیر در جهت عشق و علاقه وی به شیعیان حضرت علی (ع) و معشوقه‌اش «گوهر» سروده که همگی دارای محتویات ارزشمند عرفانی، اخلاقی و ارزشهای دینی است

برگرفته از وبلاگ http://www.beta-paradise.blogfa.com

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()

معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوانش شغل انتخاشبش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )

 

اوست خدایی که در میان مردم درس نخوانده پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آنها بخواند وآنها را تزکیه کند وکتاب وحکمت بیاموزد . (سوره مبارکه جمعه ، آیه 2 )

تعلیم و تعلم از شئون الهی است و خداوند، این موهبت را به پیامبران و اولیای پاک خویش ارزانی کرده است تا مسیر هدایت را به بشر بیاموزند و چنین شد که تعلیم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرینش  درآمد. معلم، ایمان را بر لوح جان و ضمیرهای پاک حک می کند و ندای فطرت را به گوش همه می رساند. همچنین سیاهی جهل را از دل ها می زداید و زلال دانایی را در روان بشر جاری می سازد.در این مسیر مقدس ، بزرگانی همچون علامه شهید استاد مرتضی مطهری گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان می درخشد . شهید مرتضی مطهری  یکی از آن معلمان راستین است که با نگاه  ترکیبی  به همه معارف بشری نظر می کند و   تمامی تلاشهای علمی و عملی را  مقدمه ای برای عبادت می داند و با شهادت، عبادت عملی و علمی خود را کامل می سازد . به همین مناسبت روز شهادت این بزرگ مرد فرزانه را روز معلم نامیدند .

 

امام خمینی (ره) در رابطه با نقش معلم می فرمایند:

نقش معلم در جامعه، نقش انبیاست؛ انبیا هم معلم بشر هستند. تمام ملت باید معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم باید باشند و تمام افرادش متعلم.

 

حضرت امام جعفر صادق (ع)  در رابطه با مقام ومنزلت معلم می فرمایند:

«هنگامی که روز قیامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع می کند و چون ترازوی اعمال نهاده شد و خون شهیدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهیدان فزونی خواهد داشت ». این ارزش بدان جهت است که شهیدان در سایة علم و تربیت معلمان  و تعلیم شایستة آنان به خدا راه یافته و لیاقت شهادت نصیبشان شده است.

 

حضرت امام سجاد (ع)  در رابطه با مقام معلم می فرمایند:

حضرت سجاد (ع) در فرمایشات خود سفارش بسیاری در حفظ حقوق معلم از سوی شاگردان دارند  و می فرماید:« حق کسی که عهده دار تعلیم توست آن است که او را بزرگ شماری و مجلس او را سنگین بداری و نیکو به وی گوش فرا دهی و روی خود را بر او کنی و با او بلند سخن نگویی و کسی را که از او چیزی  می پرسد تو پاسخ ندهی و بگذاری که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هیچ کس به صحبت ننشینی و در محضر او بدگویی از کسی نکنی و اگر از او در نزد تو بدگویی شد از او دفاع کنی و عیب پوشش باشی و فضایل و مناقب او را آشکار کنی و با دشمنش همنشینی نکنی و با دوستش دشمنی نورزی؛ پس چون چنین کردی، فرشتگان خدای تعالی به سود تو گواهی خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط برای خدا بوده نه به خاطر مردم ».

 

www.tbzmed.ac.با تشکر  از     

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()
تگ ها:

کودکی

نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[۳] پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.[۴]

نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد.[۵]

اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.[۶] بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. [۷] در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.[۸]

درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.[۹] در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.[۱۰] وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد.[۱۱]

ترک تهران

به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۲]او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

 تغییر نام

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.[۱۳]

آغاز شاعری

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.[۱۴] این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

 شعر نیمایی

نوشتار اصلی را بخوانید: شعر نیمایی

 آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.[۱۵] بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می‌کند.[۱۶] چنان که خطاب به حافظ می‌گوید:

حافظا این چه کید و دروغ است   کز زبان می و جام ساقی است
نالی ار تا ابد باورم نیست   که بر آن عشق بازی که باقی است
من بر آن عاشقم کو رونده است   {{{2}}}
   
(افسانه)

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله‌گو افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می‌کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. [۱۷] با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.[۱۸] ای شب نیز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.[۱۹]

 زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. [۲۰]پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.[۲۱] نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.[۲۲]

سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.[۲۳] حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی می‌کند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.[۲۴]

 خانه نیما

خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‎رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‎فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‎شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

 

 مرگ

خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد
خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد
خانه نیما
خانه نیما

نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت‎الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است

 

 

سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()
تگ ها:

فریدون‌کنار

شهرستان فریدونکنار یکی از شهرستانهای ساحلی استان مازندران است که بین بابلسر و محمودآباد قرار گرفته و از طرف جنوب ، به شهرستان آمل متصل است.

این شهرستان یکی از شهرهای مهم استان مازندران است که اولین بندر خصوصی کشور در آن ایجاد شد و 22 بهمن 1386، افتتاح شد. این شهرستان ، تنها مامن و میزبان درناهای سفید سیبری، از گونه های نادر این پرده در ایران میباشد.

برای اولین بار در خاورمیانه مرکز پرنده شناسی در تالاب بین المللی فریدونکنار احداث شد.

25روستای شهرستان فریدونکنار عبارتند از :

ازباران ، شیر محله ، مهلبان ، بزرگ بیشه محله ، نوایی محله ، بنه کنار ، کوچک بیشه محله ، بی نمد ، زاهد کلا، منقارپی ، جزین ، کلاگر سرا، فرزاد شهر ، اسبوکلا، حسین آباد ، اوکسر کریم کلا ، طوله سرا ، سوته ، فرم ، حیدرکلا، دریاکنار ، خزرشهر، اسلام آباد، ملاکلا، دریاسر.

کارگر محله، بخش مرکزی این شهرستان است.

شهرک دریاکنار و شهرک خزرشهر شمالی و خزرشهر جنوبی و شهرک فرزادشهر از شهرکهای بزرگ ، قدیمی ، زیبا و همچنین، توریستی شهرستان فریدونکنار محسوب می شوند.

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()
تگ ها:

با سلام  به  دوستان عزیزم 

 یادش بخیر دوستان خوبی داشتیم و دور هم  بودیم  یادش بخیر زمانی را برای  تفریح و  هم صحبتی داشتیم  یادش بخیر  شاد بودیم و  با خاطرات کودکی  سر می کردیم و  یادش بخیر دوران خوب مدرسه و دبستان  شهید علی اصغر شفیع زاده فریدونکنار  را

بله درست در سال ۶٠ بود تازه در بهبوهه جنگ و انقلاب   بودیم  و شور و حال زیادی را برای  جنگ  بود و  آن سال من در مدسه  شفیع  زاده  برای  دوران دبستان  ثبت نام کرده  بودم  برادرانم  نیز در این مدرسه درس می خواندن  و من  با دوستان  خودم  کبیری - محمد زاده - محمد علیپور و  موسوی و  خیلی از  بچه های دیگر  مثل کلیچ و ....درمدرسه  شفیع زاده بودیم و درس می خواندیم 

 روز اول مدرسه با برادرم  به مدرسه رفتم  و برادرم  گفته بود  بایددر کلاس بشینی و  تا زنگ  نزدن از کلاس بیرون نیایی و من هم درکلاس نشستم  مثل همه  بچه هایی را که در اول ابتدایی درس می خوانند  بالاخره   زنگ خورد تا  صدای  زنگ را  شنیدم  از کلاس بیرون  رفتم و  چون  منزل مانزدیک بود از مدرسه هم  خارج  شدم و  به خانه  رفتم  و   مادرم  با تعجب گفت  چه  زود  آمدی و من گفتم  زنگ  خورد و  من از مدرسه  امدم 

 چند دقیقه از آمدنم  نگذشته  بود  که  برادرم  به  دنبالم آمد و مرا مجد   به مدرسه  برد  و  تازه  فهمیدم  که  زنگ تفریح  بود و باید  ۴  زنگ  دیگر در مدسه می ماندیم

  و من در این  اتفاق مقصر نبودم  چون برادر عزیزم  زنگ  خروج از کلاس را به من  یاد داده  بود اما نگفت   زنگ  تفریح  چیست 

 حالا  می فهمم  زنگ  تفریح  چیست    

 زنگ  با  شما  بودن  برای من  زنگ  تفریح  است  بعد از ساعت ها  کارو  تلاش در این  شهر بی درو  پیکر بنام  تهران

 شما  هم  خاطرات  خوب  از مدرسه   دارید و  مخصوصا از مدرسه  شفیع زاده - مدرسه  سعدی و مهدیه اسلامی و شهید جهانیا ن را برایم  بنویسید 

 منت بنویسم  موفق و موید باشید. ظرم  از خاطرات  خودتان برایم  بنویسید تا من  هم برای همه

یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط عباس مهربان ( سیاوش ) نظرات ()
http://www.gholamrezasepehri.com <