هنر در غرب جدید از نظر اکثر دانشجویان مسلمان، تاریخ هنر غرب معمولاً موضوعی دیریاب و دور از دسترس جلوه می‌کند و عده‌ی دانشجویان مسلمانی که با هنر غرب به معنای دقیق‌تر این تعبیر آشنا بوده باشند بسیار اندک است. با وجود این، شناختن هنر جدید غرب و تاریخ آن از این جهت مهم و لازم است که هنر از یک سو منعکس‌کننده‌ی جریانات ژرف‌تر فرهنگ غرب و بحران‌هایی است که غرب جدید با آن مواجه بوده و همچنان مواجه است، از سوی دیگر خود از جمله‌ی عواملی است که عناصر و اشکال و نیروهای تشکیل‌دهنده‌ی فضای فرهنگی جدید غرب را به وجود آورده‌اند. به واقع، نقش هنر غربی در ایجاد این فضای فرهنگی جدید بسیار مرکزی و اساسی است، لذا آشنایی با آن برای هر کسی که می‌خواهد اصول و انگیزه‌های زندگی در غرب را عمیقاً بفهمد ضروری است. هنر غربی تا دوران رنسانس شباهت‌های زیادی با هنر اسلامی داشت، اگرچه برخلاف هنر اسلامی که همواره از شمایل‌نگاری‌های مقدس پرهیخته است، اساساً شمایل‌نگارانه، یعنی مبتنی بر ترسیم و تمثال‌هایی از حضرت مسیح و حضرت مریم بود. با وجود این، هنر غرب پیش از رنسانس، یعنی هنر سنتی غرب، دقیقاً به همان لحاظ که سنتی بود، بر برخی اصول دینی و الهی تکیه داشت. این هنر سنتی نه تنها منابع الهام خود را در وحی می‌جست، بلکه فنون و روش‌های خود را که نسل به نسل منتقل شده بود نیز النهایه از الهامی یافته بود که فراتر از جهان محضاً انسانی از عوالم الهی و آسمانی مایه می‌گرفت. تنها از رنسانس به بعد بود که اروپا با تمدن سنتی مسیحی خود گسست و این گسستن پیش از آنکه در زمینه‌های فلسفه و کلام یا در ساختار جامعه و هر زمینه‌ی دیگری انعکاس بیابد، در هنر تجلی یافت. هنرهای تجسمی هنر رنسانس که به واسطه‌ی ظهور و حضور نوابغ نام‌آوری همچون رافائل، میکلانجلو و لئوناردو داوینچی در آن، شهرت یافته است، آشکارا بیش از آن که به زیبایی‌های عوالم معنویت توجه داشته باشد زیبایی‌های زمینی و این جهانی را بازمی‌تابانده، به بهای گسستن از هنر مقدس و آسمانی قرون وسطی، به عوالم محضاً انسانی راه گشوده بوده است. در واقع اومانیسم جدیدی که انسان را در مرکز طرح هستی به جای خدا نشانده، در هنر رنسانس مستقیم‌تر از هر وجه فرهنگی دیگر رنسانس بازتابیده است. اگرچه عنایت به موضوعات دینی در هنر رنسانس به یک باره و تماماً متوقف نشد، این هنر دیگر همان هنر مقدس یا سنتی قرون گذشته نبود. حتی بنای جدید واتیکان، یعنی مرکز مذهب کاتولیک تا روزگار ما، که بر جای بنای قدیمی ویران شده در دوران رنسانس ساخته شده است نیز چیزی از زیبایی‌های آسمانی کلیساهای جامع قرون وسطایی با خود ندارد، بلکه حال و هوای قصری را تداعی می‌کند که قول به قدرت جهان و همه‌ی ویژگی‌های اومانیستی عصری که این بنا در آن ساخته می‌شده در آن متجلی است. قابل توجه است که از همان زمان بود که هنر غرب به شاخص دقیق تحولات جامعه تبدیل شد و در حالی که این تحولات سریع را بازمی‌نمود خود نیز در تکوین و ایجاد آن مشارکت یافت و در نتیجه، باعث شد که توجه به دوره‌ها و سبک‌ها و اسلوب‌های هنری تا این اندازه اهمیت و ضروت بیابد. پیش از آن، هنر رومانسک یا رومی‌وار و گوتیک قرن‌های متمادی همچنان بلاتغییر باقی مانده و یک سبک معماری ثابت و دائمی، مثل همان وضعی که در معماری اسلامی مشهود است، ایجاد کرده بود که عملاً تا امروز نیز کمابیش به همان صورت ادامه دارد. عین همان ثبات و تداوم در خوشنویسی و کتاب لاتینی نیز مشهود است که گرچه در هنر غربی به اندازه‌ی هنر خوشنویسی در اسلام اهمیت نداشته، سبک‌ها و اسلوب‌هایی داشته که همچون سبک‌های خوشنویسی اسلامی مستدام بوده است. با این حال، در زمینه‌ی هنر نقاشی که اهمیت و مرکزیتش در هنر غربی بسیار بیشتر و برتر از منزلت آن در هنر اسلامی است، هر عصری سبک و اسلوب‌های خاص خود را خلق کرده و آن نمونه‌های آرمانی و ماندگاری که در هنر سنتی تجلی می‌یافته از منظر جریان اصلی هنر غرب از میان رفته است. سبک‌های نقاشی رنسانس در ایتالیا و شمال اروپا، که عده‌ی زیادی از هنرمندان مشهور را به منصه آورد، راه را برای ظهور سبک یا مکتب موسوم به کلاسیسیسم و تلاش برای تقلید از سبک کلاسیک کهنی که بر تعادل و تناسب طبیعی اندام انسان یا هر شیء دیگری مبتنی بود، همواره کرد، با راه بردن این مکتب به طبیعت‌گرایی یا ناتورالیسم زیاده از حد، جنبش رومانتیک به عنوان عکس‌العملی در مقابل این افراط، در قرن سیزدهم / نوزدهم شکل گرفت و کوشید تا از گرایش‌های عقلی‌مشربانه و طبعیت‌گریانه‌ی دوران کلاسیک فاصله بگیرد. در خلال دوره‌ی رمانتیک مکاتب جدید هنری و روش‌های تازه‌ی چهره‌نگاری و استفاده از رنگ‌ها و نور شکل گرفت که شاید مهم‌ترین آنها همان مکتب امپرسیونیسم بود که همواره با نام نقاشان فرانسوی مشهوری همچون مونه و رنوار که با نهایت ظرافت و دقت از رنگ و نور استفاده می‌کرده‌اند، همراه است. اما خود این سبک یا مکتب نیز عرصه را در مقابل ظهور مکاتب و سبک‌های دیگری همچون پست‌امپرسیونیسم، اکسپرسیونیسم، کوبیسم و النهایه درهم شکستن قالب هنر کلاسیک و پیدایش هنری انتزاعی که در قرن چهاردهم / بیستم غلبه‌ای چشمگیر داشته است، خالی کرد. شاید بتوان پابلو پیکاسو را بیش از هر کس دیگری مؤسس این جنبش دانست. در معماری پس از رنسانس نیز، به همین نحو، به تدریج سبک‌هایی پدید آمد که مدهای فلسفی و فرهنگی باب روز را بازمی‌تاباند. قرون یازدهم / هفدهم و دوازدهم / هجدهم بیشتر شاهد ظهور گرایش‌های عقلی مشربانه و طبیعت‌گرایانه‌ی آن روزگار و تلاش برای تقلید از الگوهای کهن یونان و روم باستان بود، در قرن سیزدهم / نوزدهم جنبش رومانتیک درصدد احیای هنر گوتیک و برخی سبک‌های رومانتیک‌تر دیگر در معماری برآمد. این جریان در قرن حاضر به اشکال بالنسبه «انتزاعی»تر و کارکردی‌تر معماری در مکتب باوهاوس در آلمان و جنبش‌های دیگری از این دست راه برد که خود سرانجام طی چند ساله‌ی اخیر منزل را به پست مدرنیسم پرداختند. با این حال، قابل توجه است که به رغم همه‌ی این تغییراتی که از قرنی به قرن بعد رخ داده، اشکال سنتی قدیمی‌تر هنری، به ویژه در زمینه‌ی معماری، به شهادت حضور مستمر سبک‌های گوتیک و رمانسک و نوردیک [یا سبک‌های متعلق به شمال اروپا و علی‌الخصوص حوزه‌ی اسکاندیناوی] در اینجا و آنجا، همچنان باقی و برقرار مانده است. این سبک‌های معماری تا همین امروز دوام یافته و حتی در قرن چهارهم / بیستم در بعضی از شهرهای غربی بناهای زیبای گوتیکی، همچون کلیسای جامع واشنگتن در شهر واشنگتن که کار ساختمان آن به تازگی تمام شده، ساخته شده است که به جای تکیه بر سبک‌های گذرای دوره‌های خاص، بر تقلید از سبک سنتی گوتیک مبتنی بوده که تاریخ طولانی داشته، همچون سبک رومی، از منبعی فراتر از فرد الهام می‌یافته است. با وصف این، نیازی به گفتن ندارد که این تداوم و استمرار سبک‌های سنتی معماری در مقایسه با ظهور بی‌وقفه‌ سبک‌های نوبه‌نو که آسمان و زمین بخش اعظم غرب جدید و حتی به مراتب بیشتر از آن، شهرهای جدید غیرغربی را فراگرفته است، جزئی و ثانوی است. همین واقعیت را، ولو اندکی محدودتر، می‌توان در نقاشی یا هنرهای تصویری نیز دید. در این زمینه همه‌ی آنچه بلاتغییر باقی مانده همانا شمایل‌نگاری در حلقات و محافل اکیداً دینی، مثل کلیسای ارتدکس شرقی است، در حالی که جریان اصلی هنر غرب در جهتی کاملاً مخالف این، در چند قرن گذشته تحولات سریعی را از سر گذرانده و در نتیجه‌ی تغییر بی‌وقفه‌ی مدهای فرهنگی، نتوانسته است سبکی را که مقبولیت وسیع‌تر و طولانی‌تر داشته باشد، حفظ کند. هنرهای سنتی نیز در حاشیه‌ی جریان اصلی هنر غرب، برای مثال در صنایع دستی کشورهایی همچون اسپانیا و ایرلند و مکزیک و حتی کشورهای صنعتی‌تر شمال اروپا یا نواحی روستایی آمریکا، ادامه یافته است. اما از قرن دوازدهم / هجدهم و سیزدهم / نوزدهم که با ظهور انقلاب صنعتی تمایزی میان محصولات صنعتی و هنرهای به اصطلاح زیبا پدید آمد، صنایع دستی، یعنی ساختن اشیا مفید [با دست]، در غرب تدریجاً از هنر جدا شد. در حالی که، همان طور که پیشتر گفته شد، در جهان اسلام ـ و به واقع در تمام تمدن‌های سنتی ـ هیچگونه تمایزی میان هنرها و صنایع دستی وجود نداشته و این دو النهایه یک چیز بوده است. هدف تمامی هنرهای سنتی خلق اشیایی بوده است که قابل استفاده باشند نه صرفاً مظاهری از تجمل و زیبایی. دلیل رو کردن به این هنرها نیز هیچگاه «هنر برای هنر»، یعنی آن چیزی نبوده است که برخی از نظریه‌پردازان هنر بعد از قرن سیزدهم / نوزدهم غرب بهتر از آن بهانه‌ای برای توضیح پیدایش هنر جدید نیافته بوده‌اند. این رویکرد سنتی که در اسلام نیز وجود داشته ابداً به معنای نوعی گرایش اصالت فایده‌ای در مفهوم عادی این تعبیر نبوده است، زیرا علاوه بر نیازهای ظاهری و مادی انسان، نیازهای معنوی او را نیز ملحوظ می‌داشته است. تنها از رهگذر حلقات متجددمآب در جهان اسلام بود که تعابیری همچون “beaux – arts" فرانسوی [= هنرهای زیبا] به عربی و فارسی و سایر زبان‌های اسلامی ترجمه شد و بر نقاشی و پیکره‌سازی و نظایر آن اطلاق گردید. مسلمانانی که چنین تعبیر و مفاهیمی را می‌پذیرند و به کار می‌برند معمولاً نمی‌دانند که این جدایی میان هنر و صنایع دستی در واقع بیانگر جدایی میان هنر و زندگی در دنیای متجدد و وانهادن صنایع دستی، یعنی هنر ساخت اشیا قابل استفاده‌ای که گرداگرد انسان حاضرند و به عمیق‌ترین وجهی بر روح انسان تأثیر می‌گذارند، بر عهده‌ی ماشین بوده است. یکی از نظرگیرترین چیزهایی که بلافاصله پس از ورود دانشجویان مسلمان به غرب توجه ایشان را جلب می‌کند وجود موزه‌های عظیمی است که اشیا هنری در آنها نگاهداری می‌شود و هر کدام در حد خود بسیار دیدنی است. در زمانه‌ای که آن همه مواریث هنری بشریت در حال انهدام است، بی‌شک موزه‌ها بسیار ارزشمندند، اما وجود این مرزها در عین حال به معنای آن است که آنچه در آنها نگاهداری می‌شود از بقیه‌ی جامعه و زندگی روزمره‌ی آدمیان جدا شده است و هنر دیگر جزو زندگی روزمره‌ی این مردم نیست. جوامع سنتی‌ای که آن همه اشیاء زیبای هنری را، که امروزه در موزه‌ها گرد آمده، تولید می‌کردند خودشان موزه نداشتند زیرا هنر هیچگاه از زندگی روزمره‌شان جدا نشده بود. هنر همانا زندگی بود و زندگی همانا هنر؛ به قول آناندا کوماراسوامی که بزرگ‌ترین صاحب‌نظران در زمینه‌ی هنر شرقی است، هنرمند در جوامع سنتی انسان خاصی نبود بلکه هر یک از اعضای این جوامع به نوعی خاص هنرمند بودند. در واقع، مهم‌ترین تمایز میان نقش هنر در جامعه‌ی جدید غرب و نقشی که هنر در جامعه‌ی سنتی اسلامی و یا، از این نقطه‌نظر خاص، در هر جامعه‌ی سنتی دیگری داشته، همانا جدایی میان هنر و زندگی یا میان خلق کردن و زیستن در جامعه‌ی نخست و وحدت این دو در جامعه‌ی دیگر است. هنر تصویری غرب در عین حال که بلاواسطه‌ترین نشانه یا شاخص انگیزه‌های ژرف تحول‌خواهی در روح انسان غربی است، شاخص مراحل گوناگون فرهنگ غربی نیز هست و فی‌نفسه کمک فراوانی به تدارک تصور خاص انسان غربی از خودش کرده است. میان هنری که آدمیان به تجربه از سر گذرانده‌ و با آن یگانه شده‌اند و انسانی شدن روزافزون واقعیت معنوی یا درونی آدمیان که به نوبه‌ی خود بر سینه‌ی تابلوهای نقاشی منعکس شده، نوعی کنش هماهنگ وجود داشته است. این جریان که در رنسانس آغاز شد و در قرون دوازدهم / هجدهم و سیزدهم / نوزدهم با ناتورالیسم به اوج خود رسید، سرانجام به درهم شکستن قالب‌ها و شکل‌گیری هنر انتزاعی در قرن چهاردهم / بیستم انجامید که در واقع با شکسته شدن قالب‌ها در سایر قلمروهای فرهنگ غرب مصادف بود. در هم شکسته شدن قالب‌ها در قریب به اتفاق موارد به معنای گشوده شدن این قالب‌ها بر روی نفوذ نیروهای آسمانی یا ملکوتی نبود بلکه به معنای آن بود که این قالب‌ها از زیر در معرض از هم پاشیدگی قرار گرفته و تا لایه‌های فرودین روان آدمی تنزل نموده است. لازم است توجه داشته باشیم که بخش اعظم هنر [تصویری] جدید غربی بر مذهب اصالت فرد، ذهن‌گرایی، محرک‌های روانی هر نقاش [یا هنرمند] منفرد مبتنی است نه بر معیارهای الهی که تعالی‌دهنده‌ی هنرمند است، در حالی که هنر اسلامی، به عکس، مثل هر هنر سنتی دیگری، سرچشمه‌های هنر را فراتر از فرد و در ورای او می‌داند. علاوه بر این، هنر اسلامی برعکس هنر غربی، به ویژه در دوران جدید که هنر غربی تا این حد روانشناختی شده، همواره کوشیده است تا از قلمرو روانشناسی فراتر برود و هنر را، به نحوی عینی، بازتاب ساحت معنوی‌ای که فراتر از ابعاد محضاً روانشناختی و ذهنی وجود آدمی نهفته است، مربوط کند. نویسنده : سید حسین نصر منبع : جوان مسلمان و دنیای تجدد
http://www.gholamrezasepehri.com <