همیشه سعی کردم در حد توان و ادراکم،وزن موسیقایی خط هایی را که با احساسات پاک و بی آلایش نوشته می شوند،رعایت کنم.مسئولیت سنگینی در قبال زیبایی خط هایم دارم.اگر آنان را زیبا و آراسته با محتوای پسندیده و امیدبخش نیارایم از من رنجور خواهند شد.دیرزمانی است که از اشعار بزرگانی چون فردوسی،حافظ،مولانا و سعدی تا نیما، مشیری،سپهری،شاملو، فروغ، کدکنی و ابتهاج قلم رقصانده ام.هر کدام از آثار حال و هوای خوبی پیدا می کنند و با رقص شورانگیز قلم نستعلیق و شکسته نستعلیق ایرانی سماع می کنند.

 

تمام سعی ام این است که احساسات پاک و متعالی مفردات را بنویسم.گاهی چنان غرق حروف می شوم که محتوا از من گله مند می شوند و گاهی هر دو...آنان را به مهمانی زیبایی ها می برم و آن زمان آرام و پر طراوت در کنار هم آرام می گیرند و این بار نوبت من است که به مهمانی آنها روم و آنسان است که من سرشار از نگاه آسمانی می شوم ؛در سنفونی پر شکوهشان نظاره می کنم و پر می شوم از چشم عاطفت...

هر روز با خط هایم که رقصانند و پران نجوا می کنم.نجوایی با زمزمه صبحدمان مشرقی...

 

روزی که قصد نوشتن می کنم از مهر و الفت آسمانی و خیرخواهانه لبریز می شوم و حس شکوفایی و زلالی دوباره در من می جوشد.من سرشاز از سکوت و نوشته هایم پرغوغا و پر خروش ،خط های رقصان به دنبال آشیان امن خویش اند و عشقی که وجود آنان را گرم کرده همچون خورشیدی رخشان نور می تاباند.

 

من به دنبال نوآوری نبوده و نیستم اما هر چه که می نویسم تازه هستند و نو.چون کهنگی و رنگ پریدگی را دوست ندارم و از آن سان است که باغ خط هایم سترون نیستند.

 

حال که چندین سال از عمر هنری ام گذشته و سال ها آثارم را در گوشه و کنار جهان عرضه کرده ام ،خستگی ها و توفیق هایم را مرور می کنم .پای طلبم را سبز نگه می دارم و از داشته های بیکران فرهگ و هنر ایران و دیگر نقاط دنیا تجربه می کنم.باز به خود می گویم که در اول راهی.توشه ای جدید بردار تا بتوانی سال دیگر و شاید سالیانی دیگراز دشت بی کران هنر گل عشق برداشت کنی.

وقتی که شب ها خط هایم می خوابند ،با یک حس عاشقانه و شاعرانه نگاهشان می کنم چون نگاه پدری بر خواب فرزندانش ،بسا که اندیشه های نیک خفته نیز تاثیر خویش را دارند.

نستعلیق و شکسته ایرانی پر از لطافت و مهربانی و عشق اند و این کرشمه بیکران را چشم زیبا بین می خواهد و بس...

 

من و خط هایم تا سپیده دم می نشینیم و آثار بزرگان گذشته و حال را می نگریم و چه لذتی دارد که چشم در مسیر حروف و کلمات رقصان میر عماد،میرزا غلامرضا و درویش عبدالمجید بچرخد و حض بصر کند و چه ارزش معنوی بسیاری دارند این آثاری که تاریخ و تغزل را زمزمه می کنند خط نوشته هایی که از دل وجان مردم دوران ها گفته و ثبت کرده اند.

من بودم و دوش ،آن بت بنده نواز                از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید             شب را چه گنه؟حدیث ما بود دراز

من و خط هایم نجوای مولانا،تغزل حافظ،حکمت خیام،مدینه فاضله افلاطون و صدای پر طنین موسیقی مشرق زمین و موسیقی با شکوه باخ ،بتهوون و هزاران نغمه شنیدنی زندگی را با دل و جان حس می کنیم .

من به خط هایم روح زیبا می بخشم و خط هایم به چشم و دل من...

 

من وخط هایم ،آبشارهای آبی و فیروزه ای کوهساران را می ستاییم.همچون سیاه مشقی که از آسمان سرازیر می شوند و عشق را تکرارکنان به زمینیان ارزانی می دهند.خط هایم همراه آبشارهای عشق سرازیر می شوند و در گوشه ای از صفحه هستی ،قلمرو خودشان را پیدا می کنند و دست افشان و پایکوبان و غزلخوان ،حافظانه،ندای عشق سر می دهند.

من وخط هایم گاهی انقدر غمگین می شویم که رنگ کدورت و غم را تنها با اشک شستشو می کنیم .بغل بغل سیاه مشق روی گل های سرخ می ریزیم .آنگاه کلمات جان تازه پیدا می کنند و حس نستعلیقی شان شروع به تازه شدن دوباره می کنند.

من در کنار خط هایم آرام،غمگینی روزگار سخت را نادیده می گیرم و سرمشقی با مرکب سیاه می نویسم!

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند...

من وخط هایم گاهی سفر می کنیم و آنان هر جا که باشند به یاد من رخشان اند و روشن.من نیز هر کجای این کره خاکی که باشم شعر خط هایم را می خوانم.شعر خط هایم عاشقانه ترین اشعار هستی اند.

من عاشقی از کمال تو آموزم                   بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پرده دل خیال تو رقص کند               من رقص هم از خیال تو آموزم

سعی می کنم با قلم پر مهرم نام خداوندگار مهرآفرین را عطرآفرین را عطرآگین کنم و رقص  بسم اله را در نی دمساز خویش جولان دهم و آنها را رقصان و پران و با شکوه به دشت بی انتهای زیبایی پرواز دهم.چه شکوهی پیدا می کنند این عشق های قدسی.

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود               بی عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد                     بی جنبش عشق در مکنون  نشود

روزگاری که مبانی و مفردات خط را تمرین می کردم تا اجرای اتصالات،صافی دست،مرکب برداری،تنظیم مرکب و صفحه آرایی را قوی تر کنم،بر این گمان بودم که می شود روزی از قیود رها شد،ولی بعدها بر این باور رسیدم که این حس،فرار از ریاضت است.هر روز اشتیاق تمرین و ممارست را در خود سبز نگه می دارم و پرنیازتر از هر روزمشق هایی را می نویسم که حرف های دل را با دست می نگارد.به راستی ارزش دست چقدر مقدس و والاست.

هر روز که با خود گفتگویی دارم و نم اشکی،اندیشه های آفتاب نخورده ام را پشت و رو می کنم تا نور پیدا کرده و شکوفا شوند.

خط هایم را در قابی گذاشته و سوی علاقمندان فرهنگ و هنر می روم و به دل می گویم چه خوب می شد که این دوستداران از نهان حروف کلماتی که می نویسم آگاه بودند که چه نهانی ژرف و اندیشمندانه ای دارا هستند.بی سبب نیست که خوشنویسان میراث داران مکتوب تاریخند.

بعضی از دوستداران فرهنگ و هنر این روزها در تقلای زندگی خویشند و پر شدند از دغدغه ی نان،آرام شدن را زمزمه نمی کنند.باید سرمشق هایی نوشت که برای آنان،باران آرامش به رحمت آورد.

سعی می کنم آرام ترین و بی نیازترین مردم دنیا باشم و غم نان مرا آشفته و پریشان نسازد.

آشفتگی ام از زلف یار باشد نه از غم نام و نان!این فقط یک سعی است که چشمه ی زلال و رحمانی روزگار خویش باشم.

عشق آمد و شد،چو خونم اندر رگ و پوست                 تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست 

اجزای وجودم همگی دوست گرفت                      نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

من و خط هایم با یکدیگر راجع به رویش قلم نی سخن می گوییم.آنان چنین گویند که قلم های خوب و رسیده از خورشید رخشان جنوب ایران جان می گیرند و به قلم دزفولی  معروف اند.قلم هایی قهوه ای رنگ،پخته،صاف و صیقل یافته.روزگار تاروپودشان عشق است.قلم هایی که آوازهای بابل،کرت،ماد و هخامنشی سر می دهند.قلم هایی که بوی دوستی،عشق،ایمان و وفاداری را در بندبند وجودشان حفظ کردند.قلم هایی را از بهترین و پاک ترین مزرعه های عشق می چینم و آنان را با آب دیدگانم رونق و صفا می دهم.سر قلم را می تراشم تا مضراب خط را موزون کنم سپس عشق آفرینی آغاز می شود،خط هایم رقص کنان و پای کوبان موسیقی مهر سر می دهند و صدای سنفونی خط هایم تا آسمان می رود.

من وخط هایم موسیقی باران گوش می دهیم و شاداب تر از برگ باران خورده اردیبهشت می شویم. در کنار هم به سماع در می آییم و پی در پی عشق را تکرار می کنیم.همچون باران عشق شفاف و شسته می شویم.سپس آرام در گوشه ای می نشینیم و منتظر آفتاب تابان می شویم.  

 

http://www.gholamrezasepehri.com <